آرشیو برچسب: پستچی

بدندید در لیست بدها، گیزمیز شاگرد اول تلگرام

رئیس پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت ارشاد گفته است «متاسفانه در حال حاضر مساله‌ای با عنوان کانال به وجود آمده است که از لحاظ رسانه‌ای مشکلات زیادی را می‌تواند ایجاد کند.» بدندید: مرکز ملغمه، همهمه و شایعه او با اعلام احساس خطر درباره کانال اینترنتی بدندید گفته است: در حال حاضر پربازدیدترین کانال ایرانی تلگرام «بدندید» است؛ این در ...

ادامه مطلب »

دوستان متشکرم که حال چیستا را می‌پرسید

دیشب بعد از نوشتن قصه؛ گویا حالش خوب نبود.امروز آمدم تا گوشی را مدتی از او بگیرم.دست کم برای یک روز.این عکس دوهفته پیش او در خبرگزاریست.دستهایش را ببینید.ویران شده اند!نوشتن.کار منزل.کار بیرون.بار آوردن.باربردن.یک بار در همشهری نوشتم چیستا همه را دوست دارد؛ جز خودش! اگر خودش را دوست داشت.پستچی را نمینوشت!میگذاشت هر دو در خلوت و سایه بمانیم و ...

ادامه مطلب »

جریان نامه‌ی جمعی از فالوورهای چیستا یثربی چه بوده؟

چیستا یثربی در کانال تلگرام خود، در کنار گذاشتن پاورقی‌هایش، و شعرهایش، برخی از نامه‌های فالوورهای خود را نیز در کانال تلگرامیش به اشتراک می گذارد. امروز نیز مثل همیشه نامه‌ای از طرفِ جمعی از فالوورهایش را به اشتراک گذاشت که در نهایت آن نامه از کانال تلگرامیش حذف شد. اما موضوع چه بوده که به حذف آن نامه منتهی ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت صفر |‌ نوشته چیستا یثربی

چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محل شدم. تا مدتها فکر میکردم عاشقانه ترین جمله جهان این است: چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! هجده ساله بودم که دوباره دیدمش و کم کم یقین پیدا کردم که دیگر در زندگی، کسی را به اندازه او دوست نخواهم داشت. حضورش، بهاربود. چشمانش قدم زدن در کوچه های پاییز، موهای روشنش، تابستان ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و نهم | بخش دوم |‌ نوشته چیستا یثربی

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، علی و حتی مادر.با خودم گفتم یا همه چیز یاهیچ! پدرم انقدر به من یقین داشت که میدانست اگر تا صبح هم بالای سر علی ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و نهم | بخش اول |‌ نوشته چیستا یثربی

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا میماندم؟ بی اجازه پدر، هرگز شبی جایی نمانده بودم. حسی در درونم میگفت: فرار کن چیستا! نباید اینجا بمانی و حس دیگری ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و هشتم |‌ نوشته چیستا یثربی

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید مدتی تنهایت میگذاشتم. اما هر لحظه، دلم با تو بود. هر لحظه تجسمت میکردم. مثل آن سه سالی که تو در بوسنی بودی و نمیتوانستی از وسط خون و آتش برگردی و مرا ببینی. ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و هفتم |‌ نوشته چیستا یثربی

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با اشک ریحانه! گفت: علی با شما تماسی نداشته؟ گفتم: نه. نمیخواستم تو دوران سوگواری مزاحم بشم. گفت: یه کاری بکنین خانم چیستا. زده به سرش! همه ش با من بداخلاقی میکنه. شبا میره تو ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و ششم |‌ نوشته چیستا یثربی

مادر علی،نزدیک سحررفت.در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش.هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم.دیدن چهره آرام آن زن،به وقت آخرین سفر، همیشه مرا آرام میکند.مراسم خاکسپاری و مسجد انگار در خواب گذشت.علی گریه نمیکرد.فقط به زمین خیره بود.میدانستم چه جنگی در درونش است.جز ازدواج مصلحتی با ریحانه، هیچکدام ازآرزوهای مادرش را برآورده نکرده بود.عاشق ...

ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و پنجم |‌ نوشته چیستا یثربی

دلم میخواست ریحانه را در آغوش بگیرم.به نظرم او هم طفلکی بود!علی آمد:دکتر میگه مامان تا صبح نمیمونه.به دیوار تکیه داد.حس کردم در حال افتادن است.خواستم دستش را بگیرم که نیفتد.ریحانه یک صندلی برایش گذاشت.گفت:علی آقاخودت میدونی مادرت عاشقته.حالا که داره میره، یه لحظه از کنارش جدا نشو!بذار دستش تو دستت باشه و بره. علی با درماندگی به من نگاه ...

ادامه مطلب »
bigtheme