بر لپه پرتگاه بدنامی

من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده ام!

بازگشت از مرز بدنامی سرگذشت:  شعله- ر  نگارش: ص- ج من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده‌­ام! روبروی من نشست، پر از درد، پر از غم، پر از نگرانی و این نگرانی از آینده سنگین... ادامه مطلب »

پاورقی | شیدا و صوفی | قسمت شصت و پنج و قسمت شصت و شش | نوشته چیستا یثربی

من و صوفی، فقط میخواستیم پنهان شویم؛ اما هر کجا میرفتیم، آدم بود…؛ آن همه آدم از کجا آمده بودند؟! صوفی گفت: باید فرار کنیم؛ گفتم: چرا؟! گفت: حاج علی اینورا نیست؟... ادامه مطلب »