دوستان متشکرم که حال چیستا را می‌پرسید

دیشب بعد از نوشتن قصه؛ گویا حالش خوب نبود.امروز آمدم تا گوشی را مدتی از او بگیرم.دست کم برای یک روز.این عکس دوهفته پیش او در خبرگزاریست.دستهایش را ببینید.ویران شده اند!نوشتن.کار منزل.کار... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت صفر |‌ نوشته چیستا یثربی

چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محل شدم. تا مدتها فکر میکردم عاشقانه ترین جمله جهان این است: چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! هجده ساله بودم که دوباره دیدمش و کم... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و نهم | بخش دوم |‌ نوشته چیستا یثربی

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و نهم | بخش اول |‌ نوشته چیستا یثربی

…بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و هشتم |‌ نوشته چیستا یثربی

چقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود. یک هفته دل دل میکردم که چطور حالت را بپرسم… بعد از آن عزا و عقد مصلحتی، گمانم باید مدتی تنهایت میگذاشتم. اما هر لحظه،... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و هفتم |‌ نوشته چیستا یثربی

ریحانه در دفتر مجله معذب بود. گفتم راحت باش. زیر چشمانش گود افتاده بود. برایش چای ریختم. بغضش ترکید. قطرات اشکش در استکان میریخت. چای با اشک ریحانه! گفت: علی با شما... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و ششم |‌ نوشته چیستا یثربی

مادر علی،نزدیک سحررفت.در حالیکه دست رنجورش در دست علی بود و آرامشی در صورتش.هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم.دیدن چهره آرام آن زن،به وقت آخرین سفر، همیشه مرا آرام میکند.مراسم خاکسپاری... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و پنجم |‌ نوشته چیستا یثربی

دلم میخواست ریحانه را در آغوش بگیرم.به نظرم او هم طفلکی بود!علی آمد:دکتر میگه مامان تا صبح نمیمونه.به دیوار تکیه داد.حس کردم در حال افتادن است.خواستم دستش را بگیرم که نیفتد.ریحانه یک... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و چهارم |‌ نوشته چیستا یثربی

نسل من به همه چیز عادت داشت.جنگ، بمباران، موشک باران، سرما؛ سهمیه بندی نفت وخوراکی، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر..نسل من به نه شنیدن عادت داشت.اگر میخواستم جا... ادامه مطلب »

پاورقی | پستچی | قسمت بیست و سوم |‌ نوشته چیستا یثربی

او آن سوی قبر نشسته بود و من این سوی قبر.باز هم باران میامد.گفتم:چرا تو هر وقت میخوای یه چیز مهمی بهم بگی، بارون میاد؟ گفت،برای اینکه بیای زیر چتر من!بلند شدم.همان... ادامه مطلب »