گفتگو با دختران مردان مشهور: هما زاهدی

هما زاهدی به همراه اردشیر زاهدی و سپهبد زاهدی

هما زاهدی به همراه اردشیر زاهدی و سپهبد زاهدیهما زاهدی به همراه اردشیر زاهدی و سپهبد زاهدی

 

خانم “روزولت” گفت است: “شهرت، نیرومندترین آهنربای این جهان است!” آری،  شهرت جاذبهای افزونتر ازنیروی جاذبه کره زمین دارد. مردان و زنان مشهور، و یا دختران مردان و زنان مشهور،  همیشه برای میلیونها زن و دختر گمنام جهان، معماهایی هستند بیپاسخ و سوژههایی هستند رویایی. شما هم لابد بارها از خود پرسیدهاید: «راستی دختر شاه، چطور زندگی میکند؟ دختر فلان وزیر چطور؟… دختر ثروتمندترین تاجر ایران چه آرزویی دارد؟ دختر فلان میلیونر چه میپوشد، چه تفریحهایی دارد و فلسفههای زندگیاش از چه قرار است؟»

«زن روز» تصمیم گرفته است در یک سلسله رپورتاژهای کوتاه، بدین پرسشهای شما پاسخ دهد. رپورترهای ما، در خانه مردان مشهور را میزنند و به سراغ دختران آنان میروند تا ضمن گفتوگویی شیرین، آنچه را در چاردیواری خانهشان و نیز در قلبشان میگذرد کشف کنند.

سلسله رپورتاژهای «دختران مردان مشهور» از آنچه شما نمیدانید، با شما سخن خواهند گفت.

این هفته، «هما-زاهدی» دختر «مرحوم «سپهبد زاهدی»» با شما سخن میگوید.

دختر « سپهبد زاهدی» نخست وزیر اسبق، خواهر «اردشیر زاهدی» وزیر خارجه فعلی، و «خواهر شوهر» والاحضرت «شهناز»، دختر شاه…

سرنوشت چنین سکههایی به نام او زده است…  سکههای کمیابی است که تقدیر سکه ساز کمتر به نام کسانی زند. اما خود «هما» خانم میگفت: «این همه زن و دختر خوب توی این مملکت هست و شما آمدهاید به سراغ من؟».گفتیم که کلمه «زاهدی» ما را به خانه او کشانده است. و گفت: «ولی حالا من«هما اتحادیه» هستم  اگر نصفوجودم از پدرم بوده، حالا تمام وجودم به مرد دیگری تعلق دارد: به شوهرم آقای«حسین اتحادیه»

پرسیدم:- شما هم میگویید آقا؟

گفت:-بلی، البته که آقاست… دستکم آقای من که هست. پدر دو دختر من است، شوخی نیست!…

«هما» خانم، زن باریکبین و شوخی است، اما وقتی این جمله را میگفت، حس کردم که قصد شوخی ندارد. هفده سال پیش با آقای «حسین اتحادیه» که حالا بازرس دولت در سازمان مسکن است، عروسی کرده، و هنوز هم در همان خانه قدیمی خیابان لالهزار زندگی میکند: خانهای که با پیراهن سپید عروسی وارد آن شده است. روزی که من به خانهاش رفتم، هما خانم فراوان مهمان داشت: مثل همیشه!

او یا مهمانی میدهد و یا مهمانی میرود و در محافل زنان و دختران رجال تهران میگویند: «هیچ مهمانیبدون«هما زاهدی» رونق ندارد“. گفتوگو با خانم اتحادیه دشوار نیست، زیرا هر سوالی را ساده و بیریا پاسخمیدهد:

هما زاهدی

هما زاهدی

-هما خانم، چند سال دارید؟

  سی و چهار سال دارم. شانزده سالم بود که ازدواج کردم.

  کجا و تا چه پایهای تحصیل کردهاید؟

  دوره ابتدایی و متوسطه را در تهران و «مدرسه ژاندارک» گذراندم. بعد به «لوزان» (سوئیس) رفتم و درپانسیون «مونشوازی» درس خواندم. میخواستم مدرسه تجارت را تمام کنم و تاجر مشهوری بشوم. یک سال و نیمبعد از سفرم، تعطیلات تابستان به ایران برگشتم. و نمیدانم چطور شد که ناگهان دیدم انگشتر نامزدی به دست دارم، خلاصه ماندگار شدم

  گفتید که دو تا دختر دارید

-نه، راستش را بخواهید سه تا دختر دارم: دوتا دخترهای خودم: شهره و «لیلا». و یک دختر برادرم والاگهر «مهناز». نمیدانید این دختر برادرم، چه جای بزرگی را در قلب من گرفته، دلم میخواهد همیشه در کنار من باشد و«عمه جان، عمه جان» بگوید  وقتی در اروپا بود، هر روز پنج تا نامه برایم مینوشت. چه نامههایی!

یادم افتاد که همین چندی پیش وقتی والاگهر مهناز، بعد از دو سال دوری به ایران بازگشت، توی فرودگاه همه دیدند که تا از پلکان هواپیما پایین آمد، خودش را در آغوش عمهاش انداخت و با شور و ذوق دخترانهای، یک پاکت نایلون پر از نامه به او داد و گفت: «عمه جان! این نامهها را دیگر خودم برایت آوردم!» از دخترها صحبت کردیم: دختران خود ” هما” خانم و دختر برادرش.

میگفت:

«شهره» دختر بزرگترم شانزده سال دارد و در کلاس دهم طبیعی دبیرستان «رازی» (دبیرستان فرانسوی ها) درس میخواند. دختر خوبی است و کمکم دارد دوست خوبی هم برای من میشود. پیانو میزند، و دلش میخواهد که «اکول انترپرت» ژنو را تمام کند. در این مدرسه بهترین سکرترهای جهان را تربیت میکنند، «لیلا» دختر کوچکم در کودکستان هم شاگردی ولیعهد بود و چون یک سال از ولیعهد بزرگتر است، سال پیش به مدرسه ژاندارک رفت و حالا کلاس دوم است.

-“لیلا” که هم شاگردی ولیعهد بوده از ولیعهد چه چیزهایی تعریف میکند؟

-چیزهای جالب و خوب. یکروز آمد و گفت: «مامان، امروز پرستار والاحضرت، یک ساعت مرا توقیف کرد.» گفتم «چرا؟» ، گفت: «والا حضرت رضا تاب خودش را به من سپرد و گفت: «نگهش دار تا من برگردم». من هم نگهداشتم، آخر او ولیعهد ما است. اما پرستار ولیعهد تا فهمید که والاحضرت از من کار کشیده، آمد و مرا تنبیه کرد و گفت: «ولیعهد با بچههای دیگر فرقی نداره. خودش باید کارهای خودش را انجام بده». اینها را که شنیدم خوشحال شدم کهولیعهد را اینقدر جدی تربیت میکنند.

 خود شما در مدرسه شاگرد خوبی بودید؟

-نه.  شاگرد متوسطی بودم. چون جسماً دختر ضعیفی بودم و دختر یکی یکدانه بابا. پدرم خیلی مرا دوست داشت و اصراری نداشت که من حتماً شاگرد ممتازی باشم.

  فکر میکنید که دختر حتماً باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشد؟

  یک دختر مجبور نیست حتماً به دانشگاه برود، اما حتماً باید معلومات و اطلاعات زیادی از همه چیز داشتهباشد. تحصیل به دخترها اعتماد بهنفس میدهد: چیزی که خیلی لازم دارند. برای کسب معلومات هزار راه هست، و دانشگاه فقط یکی از این راه ها است.

  برای دخترهایتان چگونه شوهری را آرزو میکنید؟

  شوهری که پیش از هر چیز یک «انسان واقعی» باشد. البته داماد من باید حتماً تحصیلات عالی هم داشته باشد، تا بتواند به خودش و نه به شهرت و ثروت خانواده خودش یا خانواده ما تکیه کند. من خوشبختی دخترهایم را میخواهم، و خیال میکنم یک مرد تحصیل کرده بیشتر میتواند زنی را خوشبخت سازد.

  ناراحت نیستید که پسر ندارید؟

-برعکس. من همیشه از دخترها بیشتر خوشم میآید. شاید به این دلیل که احساساتی هستم و توقع محبت زیادی از بچههایم دارم، و فکر میکنم که یک دختر همیشه بیشتر از پسر به مادرش محبت میکند.»

 روی دیوار اتاق، عکس زیبایی از والاحضرت «شهناز» دیده میشد. یادم افتاد که «هما» خانمنهتنها دختر یک مرد مشهور، بلکه خواهر شوهر یک شاهزاده خانم نیز هست. پرسیدم:

 در مورد دوستی شما و والاحضرت «شهناز» خیلی چیزها شنیدهام. راستی به عنوان یک خواهرشوهر،والاحضرت شهناز را چگونه زنی میشناسید؟

-زنی باهوش و بامعلومات… زنی که قلب مهربانی دارد، و دوستیاش آرامشبخش است و احترام انگیز. هرکس والاحضرت شهناز را از نزدیک بشناسد، حتما ایشان را دوست خواهد داشت. والاحضرت شهناز زن برادر مهربانیست برای من، و من هم سعی کردم خواهر شوهر خوبی برای او باشم. بعدها، دو دوست صمیمی یکدیگر شدیم،  چندان که همه تعجب میکردند. والاحضرت شهناز هرجاکه باشد، من به دوستی ایشان افتخار خواهم کرد. و آرزو میکنم که…

یکدفعه «هما» خانم سکوت کرد. سکوتش ناگهانی بود. پرسیدم:

خوب، راستی چه آرزو میکنید ؟

عوض جواب دادن عکس زیبای والاحضرت شهناز را نگریست و من آرزوی بزرگ او را دریافتم: بازگشت مادری به خانهاش!

پرسیدم:

-هیچوقت بعنوان زن برادر و خواهر باهم اختلافی پیدا کردهاید ؟

-هرگز. محبت زن برادر چنان دلم را پر کرده که دیگر جایی برای گله و اختلاف نمانده است.

 راستی برای بازگشت والا ضرت شخصاً چه کاری کردهاید؟

برای نخستین بار در چهره «هما» خانم  نشانههایی از اندوه دیدم. سکوت کرده بود. و بالاخرهگفت:

  خیلی کارهانمیتوانم بگویم.

-از والا حضرت شهناز چه خاطره ای دارید؟

-شب عروسیاش را با برادرم هرگز فراموش نمیکنم. آن شب من بعنوان خواهرشوهر، روی سر دختر شاه، قندمیساییدم. روی یک پارچه سفید، زبان خودم و مادرم را با نخهای رنگین میدوختم! خوشحالتر از همه بودم، چونتنها برادرم داشت ازدواج میکرد. یادم میآید که باران شوخی و متلک بر سرم میریخت. یکی میگفت: «هما خانم! کوک را محکمتر بزن!» دیگری میگفت: «حتما باید زبان این خواهرشوهر را محکمتر دوخت!» سومی میگفت: «خیال میکنید اگر زبون هما را هم بدوزند، او از حرف زدن و خندیدن دست برمیداره؟». بله، شب خوبی بود… شب عروسی برادر برای همه خواهرها، شب خوبی است. مگر میشود فراموش کرد؟…

-برادرتان را خیلی دوست دارید ؟

-اوه، خیلی، خیلی! او بهترین دوست من است. بعضی از خصوصیات روحی قابل تحسین پدرم را در وجودش میبینم. حیف که فقط یک برادر دارم… کاش از این برادرها،  ده تا داشتماره، ده تا!

  تا چه حدی خودتان را مدیون خانواده میدانید؟ پدر و مادرتان را چگونه آدمهایی میشناسید؟

  من همه وجودم را مدیون خانوادهام هستم  مادرم زنیست متواضع و متین و با وقار. و این صفات را ازپدربزرگم، مرحوم «موتمن الملک» (رئیس اسبق مجلس شورای ملی) به ارث برده است. پدرم، در نظرم مردی بودبیباک و جوانمرد. برای من، او یک قهرمان بود.

  از پدرتان چه خاطرهای دارید؟

  دو خاطره عجیب و خوب. یادم میآید که به هنگام جنگ دوم، وقتی که من و برادرم، هنوز بچه بودیم و بیشتر ازهمیشه به محبت پدر احتیاج داشتیم، پدرم را در فلسطین توقیف کردند. فقط گاهگاهی نامه کوتاهی از او دریافتمیکردیم. در اواخر جنگ کاملاً از او بیخبر مانده بودیم. یکی از روزهای تابستان، من سخت مریض شده بودم.حالم آنقدر بد بود که برادرم مجبور شد نیمههای شب برایم دکتر بیاورد. از سوز تب سختی میسوختم و آرزو میکردم که پدرم نزدم باشد ولی امید نداشتم… ناگهان از روی ایوان سر و صدایی شنیدم، و چند لحظه بعد، صدای پدرم را شنیدم که میگفت: «هما، دیدی که من بالاخره برگشتم؟». چشمهایم را به سختی باز کردم، اما بوسههای پدرم، دوباره چشمهایم را بست. خاطره دیگری هم از پدرم به یاد دارم و آن از روز ۲۸ مرداد ماه سال۱۳۳۲است. برای خانوادهها، آن روزها، روزهای هیجانانگیزی بود. همه نگران بودیم. یادم میآید که روز ۲۸ مرداد، یکی با عجله وارد خانه مان شد و نفس نفس زنان گفت: «رادیو را باز کنید! ».

رادیو رو به عجله باز کردم. اول صدای خانمی را شنیدم که نمیدانم چه گفت. و بعد صدای پدرم را شنیدم که میگفت: «ایران را باید نجات داد.» صدایش آهنگ و هیجان خاصی داشت. همه دلمان میخواست او را زودتر ببینیم، اما یادم نیست که چند روز بعد دیدمش…»

  خوشحالید که دختر مرد مشهوری هستید؟ دختر یک مرد مشهور بودن، برایتان دردسرهاییندارد؟

 فقط از این جهت خوشحالم که شهرت پدرم، به من امکان داده است که تا دلم بخواهد دوست پیدا کنم. از نظر من شهرت پدرم هیچ وقت دردسری برایم نداشته بلکه بیشتر لطف داشته، اما موقعیت خاص پدرم، یک زندگی استثنایی و غیر معمول برای ما به وجود آورده بود. و به هر حال همیشه مجبور بودیم در غم و شادی پدر، و در ناملایمات زندگی او، و روزهای بد زندگیش نیز سهیم و شریک باشیم. بهرحال من از مردم نمیترسم و نمیگریزم. از معاشرت با مردم خوشم میآید، و دختر یک مرد مشهور بودن، موقعیت بسیار خوبی است برای پیدا کردن دهها دوست خوب.

  شنیدهاید که مردم پشت سر شما چه میگویند؟

-بلی، شنیدهام. خوشبختانه من دشمن خیلی کم دارم، و به همین جهت پشت سر من بد نمیگویند. وانگهی آنقدر دوست خوب دارم که در مقابل هر شایعهای از من دفاع کنند. این را شنیدم که مردم پشت سرمن میگویند: «هما زیادی درویش است!» چه کار کنم؟ من همینم که هستم!

  هیچ وقت حس کردید که در میان طبقه خودتان محدودیتی دارید؟

هما زاهدی و دو دخترش

هما زاهدی و دو دخترش

-نه. هیچ چیز، و حتی طبقه خاص و خانواده من، نمیتواند مرا محدود کند. من همه قیدهای طبقاتی را میشکنم. این زنجیرهای طلایی خوش ظاهر، به درد روزگار ما نمیخورد. من هرطور که بخواهم زندگی میکنم و البته در میان همه مردم، چون خودم هم از همین مردم هستم. وقتی در حصارک زندگی میکردیم، در همسایگیمان زنی بود به نام «زینت السادات که جالیز خیار داشت. من هر روز برای چیدن خیار به آلاچیق زینت السادات خانم میرفتم و ساعتها با او گپ زدم. خیلیها بودند که میگفتند: « وا! دختر نخست وزیر و زن جالیزدار و خیارچینی؟ «برای شما عیب دارد هما خانم!». اما گوش من بدهکار این حرفها نبود و نیست. اگر بدانید از آن خیارچیدن وگپ زدنها با زینب سادات خانم چه خاطره خوشی دارم! احساس میکردم که آزاد هستم، آزاد از هر قید و بند. شهر نباید زنجیری باشد به دست و پای من، بلکه باید کلیدی باشد برای باز کردن قفلها و زنجیرهای زندگیم و قلبم.

 هیچ وقت به جنوب شهر رفتهاید؟ از دیدن مردم فقیر چه احساسی در شما به وجود آمده است؟

  بارها به جنوب شهر رفتهام. چند سال پیش به امر اولیاحضرت شهبانو، کانونی به نام «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» به وجود آمد که یکی از وظایف آن رساندن کتاب به جنوب شهر بود. من و دوستم «لیلی جهان آرا» (امیر ارجمند) خودمان صندوقهای کتاب را به مدارس جنوب شهر میبردیم و کتابها را توزیع میکردیم. خوشبختانه حالا کتابخانههای متعددی در جنوب شهر به وجود آمده است. در این دیدارها بود که جنوب شهر و مردم آن را خوب شناختم. مردم شریفی هستند.

  از زندگی روزمره، از مد و لباس آرایش نیز گفت و گو کردیم و پرسیدم:

  هیچ وقت خودتان جارو به دست گرفتهاید؟

-نه،هیچ وقت.

  خرج ماهانه خانهتان چقدر است؟

  والله نمیدانم. خرج خانه را شوهرم میدهد. من هم هیچ وقت  کنجکاو نشدم که ببینم هرماه چقدر خرجمیکنیم.

  خیال میکنید بتوانید یک روز در یک آپارتمان سه اتاقه زندگی کنید؟

 همین حالا هم منزل ما بیش از چهار اتاق ندارد.

  میتوانید هر ماه فقط با صد تومان زندگی کنید؟

-من درویشم، و فکر میکنم اگر روزی مجبور بشوم، با صد تومان هم زندگی میکنم.

-رانندگی بلدید؟

-نه، بلد نیستم.

  اگر یک روز اتومبیل نداشته باشید، ناراحت میشوید؟

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme