من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده ام!

بازگشت از مرز بدنامی سرگذشت:  شعله- ر  نگارش: ص- ج

من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده‌­ام!

من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده‌ام

من بر لبه پرتگاه بدنامی ایستاده‌ام

روبروی من نشست، پر از درد، پر از غم، پر از نگرانی و این نگرانی از آینده سنگین و زهر آلودی بود که از آن وحشت داشت.

عجیب بود، تمام زندگی او، تمام خوشبختی او به یک مو بسته بود، باور کنید که فقط به یک موی نازک و باریک بسته بود.

او یک زن جوان بود، یک زن جوان، سرگذشتی داشت که در دورهای زندگی او طوفانی برانگیخته بود، درست مثل یک رودخانه گل­آلود که حالا به نظر آرام می­رسید. اما اثر آن طوفان هنوز در زندگی او پابرجاست او میگفت:

  روزهای سنگین و سختی را گذراندم، اما حالا خوشبختم، شوهر دارم، یک شوهر خوب و مهربان، دوست داشتنی، ولی آنچه مرا هراسان نگاه می­دارد، راز سنگین و کشنده­ای است که اگر آشکار شود مرا نابود خواهد کرد، همه زندگیم را دود خواهد کرد.

با لحنی تعجب­آمیز و کنجکاوانه پرسیدم:

  کدام راز… ؟

لبخند تلخی زد و گفت:

  آیا به من کمک می­کنید؟..

 امیدواریم، اگر بتوانیم…

آهسته و شرمگین شروع به صحبت کرد و گفت:

  من اصلاً اصفهانی هستم، در ساحل زاینده­رود به دنیا آمدم، اما از همان اول رنج و تلخی به سراغم آمد، باور کنید یک دختر هشت ساله بودم که پدر و مادرم را در اثر یک تصادف از دست دادم، هر دو مردند و دل کوچک من شکست، حادثه آنقدر سنگین بود که من مثل یک بچه کبوتر که اسیر طوفان بشود، خودم را گم کرده بودم و می لرزیدم، اشک می­ریختم و راهی را بلد نبودم و جایی را نمی­شناختم تا به آنجا پناه ببرم.

آن وقت تنها شدم، زیر دست عمو زندگی می­کردم، بزرگ می­شدم و با بزرگ شدن رنجم نیز بزرگ می­شد، قبول کنید که آن­ها آزارم می­دادند، تحقیرم میکردند، هرگز هیچکدام دست نوازش بر موهای من نکشیدند، لبخند من اشک­های من بود و من تشنه محبت بودم، مثل یک کویر سوخته که تشنه چند قطره بارانست، من هم تشنه محبت و نوازش بودم. اما کجا بود محبت، کجا بود نوازش؟…

با این حال، بدون هیچ رنگ روشن، درمیان خزان غم همچنان تحصیل میکردم، این کلاس آن کلاس تا کلاس هشتم رسیدم، دراین سالها بود که رفته رفته شکفته می­شدم، زیبایی و جاذبه دخترانه در من پدیدار می­شد، من این را از نگاه­هایی که در کوچه و خیابان به من میشد خوب احساس می­کردم از این نگاه­های خریدار، یکی نگاه مرد جوانی بود که در همسایگی ما خانه داشت نگاه مهربان، نگاه دوست­ داشتنی، نگاه گرم.

روزها به کوچه و خیابان می­رفتم، کسی زیاد مانع من نمی­شد، درحقیقت من از خانه فرار میکردم تا بروم و غم خود را فراموش کنم و در همین روزها بود که نگاه­های گرم و مهربان مرد همسایه مرا دنبال می­کرد، تا اینکه یک روز وقتی از خرید بر می­گشتم و در خیال خودم بودم و در رویاهای دختران قدم برمی­داشتم که ناگهان با صدای ترمز اتومبیل به خودم آمدم تکانی خوردم، نگاه کردم، او بود، مرد همسایه لبخندی همچنان مهربان بر لب داشت.

  شعله، چرا پیاده، سوار شو… بیا.

کمی رنگ به رنگ شدم. دلم لرزید، هم ترس و هم شوق سراپایم را لبریز کرده بود، نمی­دانستم چه کنم، نمی­دانستم چه بگویم که او دوباره با مهربانی گفت:

– بیا، بیا دختر خوب، پیاده نرو عزیزم.

من که در آن روزها احتیاج به محبت داشتم، آهسته و لرزان سوار اتومبیل شدم و او همچنان با مهربانی و نوازش با من صحبت کرد، به من مهربانی کرد و مرا به خانه رسانید و از آن روز من هم گم شده زندگی خودم را در او پیدا کردم، او تنها مرد دلخواه من، بلکه خدای دنیای کودکانه من بود، من دیگر به هیچکس فکر نمی­کردم جز او، فقط او..

ولی این مرد، خیلی از من مسن­تر بود من، تازه چهارده سالم بود ولی او بیشتر از سی و چندسال داشت، زن داشت، بچه داشت. ولی رابطه پنهانی من و او بصورت یک دوستی دور از چشم زن و فرزند او ادامه داشت، نه یک ماه، نه دو ماه، نه یک سال، بلکه بیشتر از دو سال تا سال دهم متوسطه، من و او دوست بودیم، پنهانی به گردش و تفریح می­رفتیم و من مست و بیپروا لذت می ­بردم از این همه محبت و نوازش که این مرد نسبت به من داشت، زن جوان چند لحظه خاموش ماند، به نظر می­آمد که می­خواهد از یک دیوار بگذرد، تردید داشت که چه بگوید، با اینحال آهسته ادامه داد:

  یک نقطه، یک روز در حقیقت همه چیز از این روز آغاز شد، در این نقطه سرنوشت من تغییر کرد و مرد مهربان من، مثل همیشه مرا به گردش برد،  به او اطمینان داشتم، هرگز فکر نمی­کردم او تبدیل به یک پلنگ بشود، یک دیو بشود، اما شد…

او را از شهر خارج کرد، به دوردست­ها برد، به بیابان­های تشنه و دور، پشت یک مزرعه بزرگ و ناگهان همه چیز رنگ دیگری گرفت، تنها محبت نبود، تنها عشق­بازی نبود، تنها بوسه نبود او نخست با محبت و خواهش از من خواست تا تسلیمش بشوم، ولی من با نگرانی گفتم:

-نه… هیچوقت… نه، اینکار را نکن.

اما او نگاهش برق میزد، پی در پی می­گفت:

  شعله، من دیوانه تو هستم، منو ببوس… مال من باش!

-نه، من مال تو هستم. اما تو نباید…

او دیگر نگذاشت حرفم تمام بشود، مرا توی آغوشش گرفت، و تند و بی­پروا تا مرزهای خطر، تا سیاه شدن بخت من پیش رفت و من مقاومت می­کردم، آه که اگر ستاره وجود من می­شکست و مروارید زندگی من نابود می­شد، من دیگر چه بودم، من دیگر به کجا پناه می­بردم…

توی آن غروب تنها، دیگر من زیر دست و پای او بودم، زیر بازوهای قوی او و خشونت­های هوس آلود او، می­ترسیدم، می­لرزیدم، ولی رفته رفته مقاومتم تمام می­شد، التماس می­کردم، خواهش می­کردم، زار می­زدم…

  تو نباید این کار را بکنی.. بدبختم نکن.

و او بی­اعتنا بود، اصلاً خودش را نمی­شناخت توی چشمانش سرخی شهوت موج میزد، سنگین و بی­رحم مرا در هم می­فشرد، اما من هم هنوز با آخرین رمقی که داشتم مقاومت می­کردم، با همه وجودم فریاد می­کشیدم و خدا را به کمک می­خواستم:

-خدایا… خدایا… نجاتم بده.

آه که یک دختر بی­پناه در آن ساعت­های تنها و خاموش غروب جز به خداوند بزرگ به چه کسی می­توانست پناه ببرد، من به خدا پناه بردم وخدا صدایم را شنید، به فریادم رسید در این موقع، درست در لحظاتی که میرفت نفس من ببرد و مقاومت من تمام بشود که دو تا جوان، سوار بر موتور از راه رسیدند، وقتی فریاد موتور بلند شد، جان تازه­ای توی تن من دمیده شد و بیشتر فریاد کشیدم:

-آی، کمک کنید، کمک.

 هر دو نفر، پیاده شدند و او وقتی چنین دید، دست از من برداشت و با سرعت تمام به طرف اتومبیل خودش رفت، سوار شد و گریخت، من مثل یک بچه کبوتر سرمازده می­لرزیدم، مبهوت به آن­ها نگاه میکردم، یکی از آنها نزدیک شد و پرسید:

  چی شده؟… این کی بود؟… اشکم سرازیر شد و گفتم:

  آدم بی­شرفی بود.

  حالا میخوای چیکار کنی، تو این تنگ غروب؟…

با لحن التماس­آمیزی گفتم:

  به من کمک کنید، منو به شهر برسانید.

هر دو بهم نگاه کردند و همان جوان اولی گفت:

  موفق شد؟…

-آه، نه، نه… خدا نگذاشت…

بعد هر دو جوان خندیدند و من را سوار بر موتور کردند و به راه افتادیم، من خوشحال بودم که از یک حادثه بزرگ، از یک ننگ و بدنامی بزرگ رهایی پیدا کردم، اما نمیدانستم از چاله بیرون آمدم و دارم به چاه می­افتم، آن­ها به جای اینکه مرا به سوی شهر ببرند، خودشان به جانب دیگری بردند، بیابانی دیگر، بیابانی خاموش، حالا دیگر جهان رنگ شب می­گرفت، غروب دور می­شد و من چنان هراسان شده بودم که نمی­دانستم چه باید بکنم، با ترس و نگرانی پرسیدم:

  ما کجا می­رویم؟

جوانی که موتور را می­رانید با خنده گفت:

  میریم عشق.. اگه اون پیر بود، عوضش ما مثل خودتیم… خوش می­گذرونیم!

فریاد دردآلودی کشیدم:

-نه، شما را به خدا نه…  من آبرو دارم.

جوان دومی خندید:

  تو اگر آبرو داشتی با یک مرد نمی­آمدی توی بیابون.

دل شکسته و گریان گفتم:

-نه، نه بخدا،  او منو فریب داده بود.

ناگهان موتور را متوقف کرد و دستش به سوی سینه­های من دراز شد و خنده­کنان گفت:

  فریب چیه؟… کلک نزن!

آن وقت هر دو مرا به کناری کشیدند، به کنار کشتزاری و خواستند تا به من تجاوز کنند، خدایا، این یکی دیگر چه بلایی بود، حالا من با دونفر گلاویز شده بودم، صحنه یک بار دیگر تکرار شد، جوان اولی که خوش اندام­تر و پرشورتر از دومی بود مرا در آغوش کشید، روی سینه و گردنم خم شد و بوسید، با هیجان جوانی و دومی منتظر بود، ولی من فریاد می­زدم، زاری می­کردم، گریه می­کردم، دست و پا می­زدم، التماس می­کردم ولی آن­ها…؟ تا اینکه عاقبت بدون اراده زار زدم:

-خدایا… چرا من بدبختم، ولم کنید… من که نه بابا دارم و نه مادر.

پسر جوان از من دست کشید و پرسید:

-چه گفتی؟..

بعد من جریان زندگی تلخ و تاثرآور خودم را برای آن­ها نقل کردم و نتیجه این شد که هردو از من دست برداشتند، دو جوان بودند دو پسر جوان که احساسات انسانی آن­ها نگذاشت که دوباره ننگین بشوم.

آن شب تلخ و شام گذشت، هر طور بود گذشت، اما هذیان من تمام نشد، رفتهرفته در خودم حالتی را می­یافتم، یک حالت غیر عادی، اما تا مدتها نمیدانستم چه چیزی باعث می­شود که من اینطور باشم، حالت زنان حامله را داشتم، اما من که دست نخورده بودم، پس چرا این حالت را داشتم، نه، این غیر ممکن است.

من دختر بودم، من باکره بودم، ولی حقیقت داشت که حامله هم بودم، دو ماه گذشت، سه ماه گذشت، چهار ماه… آه من این راز تلخ را به چه کسی می­توانستم بگویم، از چه کسی می­توانستم کمک بگیرم، وحشت سراپای وجودم را پر کرده بود، برای من تنها یک راه وجود داشت، آن هم خودکشی بود.

از عمو و زن­عمو سخت می­ترسیدم، با هر زحمت و مرارت که بود، راز حاملگی خودم را از این و آن، از مدرسه، از خانه مخفی نگاه داشتم، اما دیگر کار به جایی رسیده بود که خطر آشکار شدن راز زشت من از راه رسید، من رسوا می­شدم، من بدبخت می­شدم، دیگر از این زندگی بدم آمده بود از دنیا، از آدم­ها، از گل، از گیاه، از کوه و درخت و آسمان و ستاره بدم می­آمد. چند شب پی­در­پی در افکار سوخته و تب­آلود خودم مردم و زنده شدم، تا عاقبت در کوچه­های زندگی هرکجا که رفتم، هرچه که رفتم، به دیوار برخوردم. همه­جا بن بست بود و تنها یک راه در برابر دیدگانم کورسو می­زد، به آن راه رفتم، به راه خودکشی، اما مثل اینکه هنوز سرنوشت با من کار داشت هنوز می­بایست من زنده بمانم و زنده هم ماندم، وقتی که دور از چشم مردمان در یک نقطه خلوت و دور شیشه سم را سر می­کشیدم، فکر نمی­کردم هیچکس توی این دنیا به سراغ من بیاید، تنها یک نامه نوشتم، در دو سه خط:

«… دنیا را برای همه مردم دنیا، نیافریده­اند، دنیا باید مال آنهایی باشد که به چهره­شان لبخند می­زند، نه من که یک دختر بی­پناه و بدبختم، دنیا مال من نیست، تنها خودم، این تمایل خود من بود … خداحافظ.»

ولی نشد، در آن گوشه خلوت، وقتی که همه چیز آماده بود، یک مرد، یک افسر جوان پلیس نزدیک آمد و با تعجب و حالتی کنجکاوانه پرسید:

– اینجا چه کار می­کنی دختر؟ …

بدون اراده پاسخ دادم:

– خودکشی .. نه … آه.

و او دیگر درنگ نکرد، مرا از شیشه سم دور کرد، مرا با خودش برد، توی کلانتری وقتی من با چشمان اشک­آلود همه چیز را برایش گفتم و راز بزرگم را آشکار کردم که من یک دختر باکره هستم که حامله شده­ام، تعجب کرد و تعجب زده پرسید:

– یعنی تو هنوز باکره­ای و حامله هم هستی؟ …

همچنان با گریه گفتم:

– مطمئن باش … من دست نخورده هستم. او دیگر درنگ نکرد و از همانجا با تلفن با یکی از پزشکان دوست خودش تماس گرفت و وقتی آن طبیب گفت چنین چیزی ممکن است، پرسید:

– دکتر خواهش می­کنم، چه کمکی می­تونی بکنی؟

 نمی­دانم که دکتر چه پاسخ داد ولی شنیدم آن افسر جوان گفت:

– سزارین … با سزارین این کار امکان دارد؟

آنوقت گوشی را گذاشت و نفس بلندی کشید، سیگاری آتش زد و گفت:

– تو با یک سزارین نجات پیدا می­کنی، این برای تو یک شانس بزرگیه، برای اینکه همچنان دختر باکره باقی خواهی ماند.

و با کمک او، این افسر انسان این کار شد، من چند روزی توی بیمارستان بستری شدم و سزارین کردم، کورتاژ که نمی­توانستم بکنم، بچه بزرگ شده بود ….. اما بعد از آن دیگر اصفهان با همه بزرگی برایم تنگ شده بود، دیگر تحمل نکردم، بار سنگینی روی دوشم بود و نتیجه این شد که به تهران گریختم، فرار من در یک شب بود، با یک چمدان از خانه خارج شدم و صبح تهران بودم، در تهران سرگردان نشدم، به خانه یکی از اقوام دورم رفتم، همانجا ماندم، با محبت روبه رو شدم و به عمویم پیغام دادم که دیگر به اصفهان برنمی­گردم.

حالا، در آغاز بودم، باز هم درآغاز، دیگر نه از آن رویاهای کودکانه خبری بود و نه از آن رنج و اندوه، دوسال پی­در­ پی به تحصیل خود ادامه دادم و دیپلمه شدم، آنوقت در فکر این بودم که چه باید بکنم؟ از اینجا به کجا باید بروم؟ که مردی، باهزار لبخند، با هزار رنگ امید به خواستگاری من آمد، خوب بود، خیلی خوب بود، من از او نترسیدم و با او ازدواج کردم، شب عروسی، بدون هیچ حادثه­ای گذشت، من همچنان یک دختر دست نخورده بودم، بعد از آن شب خوشبختی مثل یک پرنده سفید بال، مثل یک پرستو از پنجره خانه بسوی من پرواز کرد، روی شانه من نشست و من خوشبختی را احساس کردم آنقدر که می­خواستم فریاد بزنم:

– آی آدم­ها …. آی مردم، من خوشبختم، یک زن خوشبخت.

ولی در تمام مدت من نمی­گذاشتم شوهرم شکم مرا، نقطه­ای را که شکافته بودند، ببیند، او از این کار تعجب می­کرد تا اینکه یک روز بدون اینکه توجه داشته باشم، مشغول تعویض لباس بودم ولی او بدون مقدمه از در وارد شد و من بشدت ترسیدم، رنگم پرید، لرزیدم، نگران شدم، او پرسید:

– چیه؟… چه شده ؟ ..

همانطور که از ترس لبریز بودم گفتم:

– هیچ … چیزی نیست.

او با عصبانیت گفت:

– چرا تو نمی­خواهی من شکم تو رو ببینم؟..

– نه، نه از این کار خوشم نمیاد …

عجیب بود، او از همان شب به من مظنون شد و دیگر همه چیز تلخ شده، او اصرار دارد که چرا من خودم را از او پنهان می­کنم، آنقدر که از آن شب زندگی ما تلخ و نفرین کرده شد، من سیاهی را یکبار دیگر روی آسمان دلم می­بینم، می­ترسم که بختم سیاه بشود، می­ترسم که راز زشت من آشکار بشود و من بدبخت بشوم.

حالا من به شما پناهانده شده­ام، او همانطور اصرار دارد، دست بردار نیست، نمیدانم چه کنم، من توی یکی از این گفتگوها به این مرد خوب گفته­ام، وقتی از اصفهان برگشتم، تو به همه چیز پی خواهی برد. من از اینکار متنفرم که تو می­خواهی اندام مرا ببینی، ولی با این حال … حالا شما بگویید، من یک ماه فرصت دارم، زندگی من، خوشبختی من به یک مو بسته  است و اگر  این مو پاره بشود، من به قعر دره­های بدنامی سقوط خواهم کرد، اما شما را بخدا نگذارید نابود بشوم، آیا یک طبیب، یک انسان یک جراح پلاستیک به کمک من خواهد شتافت؟ خدایا، یک بار دیگر کمک کن، یک انسان را مثل یک فرشته برای نجاتم بفرست من فریاد می­کشم … فریاد می­کشم … کجایی ای آنکه در قلبت چراغ انسانیت روشن است، یک انسان منتظر توست … آیا تو خونسرد و خاموش خواهی بود تا او در سیاهی­ها و بدبختی­ها نابود بشود ؟.. نه، تو به من یاری خواهی داد … من اطمینان دارم.

«پایان»

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme