شوهرم دو بار طلاقم داد و دوباره رجوع کرد اما بار سوم چون او را به خود نمیپذیرفتم گفت: کاری میکنم دیگه سگ هم نیگات نکنه و دو روز بعد…

* شوهرم دو بار طلاقم داد و دوباره رجوع کرد اما بار سوم چون او را به خود نمیپذیرفتم گفت: کاری میکنم دیگه سگ هم نیگات نکنه و دو روز بعد…

* حالا هیچکس را به جز خدا ندارم و بچههایم را به دست اولیا حضرت شهبانو فرح میسپارم.

یک ملاقات و مصاحبه با خانم منصوره عسگرزاده که در این هفته شوهر سابقش بر روی او اسید پاشید

حادثهای در هفته گذشته اتفاق افتاد که شرح آن را از زبان قهرمان تیرهبختش یعنی زن بیپناه ایرانی، در اینجا خواهید خواند.

حادثه که نشانه خودخواهی، ستمگری و بیرحمی «مرد» و تنهایی، بدبختی و بیپشتیبانی «زن» است.

«زن روز» هدفش این نیست که زنان ایران را علیه مردان این سرزمین به عصیان وا دارد. ما نمی خواهیم نقشه لوس و بیمزه «دشمن مرد» را بازی کنیم. ما حاضر نیستیم موضوعاتی را در صفحات این مجله منعکس کنیم که  توفق زن را بر مرد بچرباند.

ما فقط یک نکته را همیشه یادآور می شویم و برای تحقق آن می کشیم: زن با مرد برابر است. همین.

اما حادثه دلخراشی که در هفته گذشته اتفاق افتاد و شما در اینجا خواهید خواند نشان می دهد که هنوز بسیاری از «مردها» تصور می‌کنند که «زن» ملک شخصی آنها، ابزار وسیله کار آنها، و یا حیوان زبان بستهای در چنگال آنهاست که هر چه خواستند با او میتوانند بکنند و هر سرنوشتی، هرچقدر هم شوم و وحشتانگیز باشد، میتوانند برایشان معین سازند.

«زن روز» خود را سخنگو و زبان زنان ایران میداند و اگر به حقوق زن ایرانی تجاوز و تعدی شود، به دفاع برمیخیزد.

در اسفند گذشته، جوانی به نام ناصر، همسر جوان و زیبای سابقش را کشت زیرا که حاضر نمیشد دوباره با او ازدواج کند. گرچه این جنایتکار ساعتی بعد به دست خویش به کیفر عمل وحشیانه اش رسید ولی در آستانه نوروز افراد خانوادهای را در عزای دختر بیگناهشان عزادار کرد.

همه این خبر را خواندند و بسیاری از زنان ایرانی از خود پرسیدهاند که به چه دلیل مردها این حق را به خود میدهند که هر وقت دلشان خواست زن خود را طلاق بدهد و بعد از مدتی به زن مطلقه خود، که به حکم شرع و عرف با آنها بیگانه است، امر کنند که دوباره با آنها ازدواج کنند. و این حق را چنان برای خود مسلم بدانند که در برابر امتناع زن از این فرمان، او را بکشند.

اما هنوز بیش از چند هفته از این ماجرا نمیگذرد که حادثه دلخراش دیگری اتفاق افتاده و هفته گذشته، مردی همسر سابق خود را که حاضر نبود دوباره به عقدش درآید به طور موحشی ناقص کرده است.

این حادثه و حوادث مشابه آن نشانه آن است که در جامعه امروز ما، در جامعهای که به زنان آن حقوق برابر با مرد داده شده، هنوز روحیه بعضی از مردها و طرز تفکرشان روحیه و طرز تفکر چند قرن پیش است.

این وضع باید تغییر کند و «زن روز» با منعکس کردن اینگونه حوادث و نشان دادن زشتی و نفرت انگیزی آنها این تحول را تسریع خواهد نمود.

این کاری است که فقط خانواده‌ها میتوانند انجام دهند با وضع قانون و مقررات نمی‌توان آن را در روح مردان رسوخ داد.

***********************

بار دیگر زن جوان ۲۶ ساله قربانی نادانی و خودخواهی شوهر سابقش شده یک چشم و همه زیبایی چهرهاش را از دست داد.

این زن بینوا که «منصوره عسگرزاده» نام دارد هم اکنون در بیمارستان امیراعلم بستری است و کسی را جز دو کودک بیسرپرست و وکیل و طبیبش به عیادت نمیپذیرد.

با این همه وقتی به او گفتند که از مجله «زن روز» به عیادتش آمدهاند مرا پذیرفت. ابتدا صورتش را پشت دستهای کشیده و زیبایش پنهان می‌کرد و بعد کم کم رویش را نشان داد و گفت:

  نگاه کنید چه شکلی شدهام. من دیگر توانم بین مردم زندگی کنم. این چشمم نمیبیند.

آن وقت چشم راستش را با دستش گرفت و در حالیکه لبهایش به شدت میلرزید به سخن ادامه داد:

-هان… دیگر نمیبینم…  دیگر همه چیز سیاه است. دنیا سیاه است. من کور شدم چرا؟… مگر من چه گناهی کرده بودم. اینکه کار میکردم و بچههایم را اداره می‌کردم گناه است؟…  چرا باید به این روز سیاه دچار بشوم. هان ؟ چرا ؟…

قطره اشکی از گوشه چشم راستش روی صورت سوختهاش افتاد و او در حالیکه هم صورتش در هم رفته بود اشک را از روی سوختگیها زدود.

با تاثر گفتم:

  آیا میتوانید ماجرای زندگیتان را برایم تعریف کنید؟

آهی کشید و جواب داد: بله میتوانم:

  هنوز کودک بودم که پدرم مرد. بدبختیم از همانجا شروع شد. مادرم زن با تقوا و ساده و خوشقلبی بود و وقتی سیزده سالم شد خیال می‌کرد دیگر باید شوهر کنم. می‌خواست سرپرستی برای من پیدا کند، و وقتی شوهر سابقم که پنجاه سال دارد، به خواستگاریم آمد از همین سادگی من و مادرم سوء استفاده کرد. و مادرم هم فریب ظاهر آراسته و ادعاهای او را خورد. او به مادرم گفت با این که پیر است ولی هنوز زن نگرفته قول داد، قسم خورد که از من خوب نگهداری کند، مادرم هم راضی شد و من هم که چیزی نمیفهمیدم، عقدم کردند و به این ترتیب من زن مردی شدم که سنش دو برابر سن من و در حکم پدرم بود. سه شب بعد از عروسیمان او شب نیامد. من خیلی ناراحت شدم، هزار جور فکر و خیال کردم، روز بعد که آمد از او پرسیدم کجا بودی با عصبانیت گفت: خانه زنم بودم.

گفتم: مگر شما زن دیگری هم داری.

جواب داد: بله دارم. هم زن دارم، هم بچه. مگه خیال کردی تو نیم وجبی می‌توانی مرا اداره کنی؟ دختر جان تو همسن و سال دختر منی. حالا پاشو ناهار را بیار که بخورم.

گریه کردم و مثل بچه ها گفتم:-  ترا به خدا، راست بگو، زن داری یا شوخی میکنی.

گفت: چه دروغی دارم که بگویم!

من هم زن دارم و هم چهار تا بچه دخترم درست همسال توست.

گفتم: پس چرا مرا گرفتی؟ تو گفتی زن نداری. مگه در قباله ننوشته که تو زن نداری؟

جواب داد: قباله و این حرفها به درد نمی‌خورد، حالا که تو زن منی چه فرق می‌کند تو یکی، آن هم یکی. مگه عیب هست؟ مرد هرچه زن بیشتر داشته باشد ثواب دارد.

من قانع نشدم و مدتی هم با هم زندگی کردیم. کم کم دیگر اصلاً به سراغ من نمیامد مرا تنها میگذاشت و میرفت یک ماه، پانزده روز نمیامد وقتی هم میامد ازش میپرسیدم کجا بودی، چرا منو تنها گذاشتی میگفت: با زنم رفته بودم مسافرت. مگر جرم کردم. غصه نخور کوچولو با تو هم میروم. یک سال بعد حامله شدم، از آن وقت دیگر انگار نه انگار که من زنش هستم. یک شب یادم هست به من قول داده بود با من به گردش برود، من خودم رو حاضر کردم قرار بود ساعت ۷ بعد از ظهر بیاید تا ساعت ۱۱ شب منتظرم گذاشت و بعد هم نیامد. بعد هم گفت: گرفتار شده بودم. روز بعد یکی از دوستانم به من گفت که شوهرم را با زن جوان دیگری در سینما دیده. من خیلی ناراحت شدم، به او گفتم اگر دلش نمیخواهد با من زندگی کند طلاقم بده ولی او نه طلاقم میداد و نه خرجی روزانهام را.  وقتی دخترم مهین به دنیا آمد دیگر خیال میکردم هر طور هست باید با او بسازم و تازه دخترم که یک سالش شد ازدواجمان را رسماً ثبت کرد. خیال میکردم از آن به بعد وضعم بهتر میشود ولی بدتر هم شد. یکوقت خبر میگذاشت میرفت دو ماه بعد خبرش را از مشهد میگرفتم با یک زن، هیچ نگفتم، همهاش را توی دلم ریختم. مادر پیر و سادهام هم مرد و من دیگر هیچکس را نداشتم. وقتی برگشت به او گفتم نمیتوانی یا نمیخواهی خرج مرا بدهی، بگذار من برم ماشیننویسی یاد بگیرم. با اینکه وضع مالی خوبی داشت قبول کرد و خودش مرا به یک آموزشگاه برد که ماشیننویسی یاد بگیرم. بعد هم رفتم یک شرکت ملی استخدام شدم. با اجازه و موافقت خودش بعضی وقتها خودش میآمد مرا از سر کار می‌برد اما باز هم وضعمان بهتر نشد، هم حقوق مرا میگرفت و هم از دادن خرجی خودداری می‌کرد، و یک شب که سرخرجی گفتگویمان شد به من گفت اگر همه حق و حقوقم را ببخشم طلاق میدهد. من هم راضی شدم رفتیم محضر همه حق و حقوق و مهرم را بخشیدم و طلاق گرفتم.

رفتم یک آپارتمان کرایه کردم، آن وقت دو تا بچه داشتم، پسرم منوچهر هم به دنیا آمده بود، تصمیم گرفتم خودم کار کنم و خرج دو تا بچهام را بدهم او هم قبول کرد که بچهها پهلوی من بماند چون نه زن قدیمش و نه هیچکدام از آن زنهای صیغه و عقدی دیگر راضی نمی‌شدند آنها را نگه دارند.

دو سه روز از طلاق نگذشته بود که آمد و گفت تو زن منی. گفتم مگر تو مرا طلاق ندادی، خندید و گفت چرا اما حق رجوع برای خودم گذاشتم و حالا رجوع کرده‌ام، هرچه داد و فریاد کردم، فایده نداشت به محضر مراجعه کردم محضردار گفت که او راست میگوید و آمده در محضر رجوع غیابی کرده است. به این ترتیب من دوباره زنش بودم، فقط حق و حقوقم را بخشیده بودم. به او گفتم پس اقلاً خرجی بده، اجاره خانه را بده، قبول کرد اما سرماه که شد اجاره را نداد.

 صاحبخانه به من مراجعه کرد از او خواهش کردم به شوهرم بگوید او رفت و برگشت گفت: خانم ببخشید، خیلی خیلی ببخشید، حاجی آقا یک حرف‌هایی می‌زنند، واله چه بگویم.

ناراحت شدم و پرسیدم: حاجی آقا چه میگوید؟!

     جواب داد: والله حاجی آقا میگوید که شما اصلاً زنش نیستید، البته میبخشید والله من که شما را نمیشناسم. اما او گفت که شما رو همینطوری آورده برای یک مدتی.

زن جوان یکدفعه شروع به گریه کرد: باور کنید خانم انگار دنیا روی سرم خراب شد. یک دفعه چشم هایم سیاهی رفت، نمیدانستم چه بگویم. صاحبخانه مرد شریفی بود وقتی دید من ناراحت شدم فهمید بعد هم که تحقیق کرد البته به او ثابت شد ولی چه فایده.

وقتی به شوهرم گفتم: آخر من از کجا بیاورم خرج کنم، جواب داد: برو قرض کن، از هرکس که دلت میخواهد اگر هم نمیخواهی بیا دوباره طلاقت بدم. گفتم: باشه حالا که اینطور است حرفی ندارم، طلاقم بده.

گفت پول محضر و طلاق را باید خودت بدی. گفتم: باشه به شرطی که دیگر حق رجوع برای خودت نگذاری.

با تحقیرجواب داد: حالا خیال میکنی تحفهای که دوباره با تو آشتی کنم.

آنروز به محضر رفتیم محضر ۶۲ خیابان شاهرضا، محضردار شاهده که او پول طلاق را نداد.

طلاق گرفتم ولی دو روز بعد آمد و خانه من را خالی کرد، همه اثاثیه منزل مرا برد از ریز و درشت و من فقط ایستادم و نگاهش کردم. از خونسردی من لجش گرفت وقتی می‌خواست برود گفت حالا میای آشتی کنیم یا روی زمین خدا مینشینی؟

گفتم: اگر در جهنم هم زندگی کنم دیگر با تو آشتی نمیکنم.

وقتی این را گفتم با لگد مرا زد. افتادم زمین با نوک کفشش زد توی چشم راستم. پشت چشمم پاره شد از صدای جیغ و فریاد من همسایهها جمع شدند و مرا به کلانتری سوار بردند اونجا شکایت کردم پرونده‌ام هم در کلانتری هست. روز بیست و یکم اسفند بود بعد چشمم را بخیه زدند و خوب شد و من هم رضایت دادم به شرط اینکه دیگر مزاحمم نشود. ضمانت داد که دیگر سراغ من نیاید، اما چه فایده، دو سه روز بعدش دوباره آمد جلوی راهم را گرفت.

می‌گفت: بدون هیچ قید و شرطی زنش بشم ولی من دیگر حاضر نبودم. وقتی دید گریه و زاری فایده ندارد تهدیدم کرد که اگر خیال میکنی میتونی زن کس دیگهای بشی کورخواندی یک کاری میکنم که دیگرسگ هم به رویت نگاه نکند. من اعتنایی نکردم و از او خواستم که مزاحم نشود.

روز چهارشنبه گذشته ساعت ۷ بعد از ظهر آمد به محل کارم، رنگ و رویش پریده بود،  دستهایش میلرزید، به من گفت: بیا امشب باهم بریم سینما.

گفتم: من دیگر با شما جایی نمیآیم. خواهش میکنم مزاحمم نشوید.

گفت: پس سر کوچه منتظر باش، با تو کار دارم، یک کار لازم، به نفع خودت هم هست راجع به بچههاست.

قبول کردم. سر کوچه منزلم دیدمش. تا مرا دید دستهایم را بوسید. دستهایش چنان میلرزید که من تعجب کردم. اشاره به شیشه بزرگی که توی جوی آب گذاشته بود کرد و گفت:

 نگاه کن، برایت روغن خریدهام.

هنوز این حرفش تمام نشده بود که یک چیزی از جیبش بیرون آورد ریخت توی صورت و چشمم. یکدفعه انگار همه سرم سوخت. فریاد کشیدم سوختم سوختم تا مردم رسیدند او فرار کرد و هنوز هم متواریست یک اتومبیل سواری به دادم رسید، مرا به اینجا آوردند و بستری کردند و حالا این وضعم است، این چشمم، این صورتم.

روز بعد از واقعه دخترم به عیادتم آمد. خدا میدانه چه حالی شدم و او چه حالی داشت. آنقدر ناراحت بود که داشت دیوانه میشد، به او گفتم برایم یک دست لباس بیاورد چون لباسهایم هم با اسید سوخته. دیدم ناراحت شد، با گریه گفت: مامان لباس نداری، بابا همه را سوزانده.

پرسیدم: کی؟ چطور؟

جواب داد: همان روز بعد از ظهر اول آمد خانه، به من و منوچهر گفت بروید بالا پهلوی همسایهها.

ما هم رفتیم بعد از چند دقیقه یکدفعه بوی کهنه سوخته همه جا را گرفت آمدیم پایین دیدیم همه کمد تو خالی کرده و توی حیاط خلوت سوزونده.

حالا دیگر حتی یک دست لباس هم ندارم. حالا نه چشم دارم، نه زیبایی، نه پول، تنها دلخوشی من دو تا بچهام هستند، که آنها هم بدون سرپرست، بدون پول پهلوی همسایه ها هستند خانم عسگرزاده، در حالیکه دچار تشنجات عصبی شده بود و به سختی میگریست گفت: من کارمند یک موسسه ملی هستم. بدون شک آنها هم وقتی بسر کار نروم اخراجم میکنند. من که روی زمین هیچکس را ندارم و بی پناه و علیل اینجا افتادهام، نگران آینده بچههایم هستم، میترسم به سر آنها هم بلایی بیاورند. آن مرد ظالم و خودخواه از کشتن بچههایم هم برای اذیت کردن من ابایی ندارد. تنها من بچههایم را به خدا و به شهبانو میسپارم. من  می‌دانم که شهبانو فرح احساساتم را درک میکنند. ایشان هم مادر یک پسر و یک دخترند. من پسر و دخترم را به ایشان میسپارم. شما را به خدا نگذارید از دستم بروند.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme