دختری در جستجوی یک شاهزاده…

ترجمه پوران فرخزاد

مارسیا در تمام طول عمرش در رویا زندگی کرده بود، از وقتی که دختر بسیار کوچکی بود، پدرش در حالیکه تبسم مهربانانهای بر لب داشت، هر شب قبل از خواب به اتاق او میآمد، کلید برق را میزد، صندلیاش را به میان شعاع نقرهای نور ماه که از میان پنجره باز به اتاق میدوید میکشید و بعد برای او مشغول قصه گفتن میشد. قصههایی که هیچکس آنها را نشنیده بود، قصههایی که پدر فقط به خاطر دخترش در ذهنش ساخته بود. و آن وقت در میان تاریکی اتاق کوچک او از ماجراها و حوادثی که در زندگی شاهزادهها و شاهزاده خانمها اتفاق افتاده بود، روشن و پر نور می‌شد و رویاها آنچنان به حقیقت نزدیک می‌شدند که «مارسیا» در میان اتاق تاریک کشتیهای راهزنان را در روی آب دریا روانه میدید و صدای گریه‌های شاهزاده خانمی را که شاهزاده اش به جنگ رفته بود با وضوح میشنید و او هم با آنها گریه میکرد و میخندید و احساس بدبختی و خوشبختی میکرد.

و این قصهها برای او همانقدر واقعیت داشتند که زندگی روزانهاش… و این وضع تا روزی که مادرش با چشمان سرخ و چهره در هم کشیده به مدرسه او آمد تا خبر بدهد که پدرش با سکته قلبی درگذشته است ادامه داشت. دیگر آن تبسمهای مهربانانه، آن دستان گرمی که «مارسیا» را در خود میگرفت وجود نداشت و قهرمان قصهپرداز به دنیای رویاها سفر کرده بود. دیگر صدای محبتآمیز پدرش در اتاقش نمیپیچید و دستی در اتاق او را باز نمیکرد و دیگر قصهای در اتاق شنیده نمیشد. اما مهتاب هنوز هم رنگ نقرهای خود را روی صندلی پدر«مارسیا» پهن می‌کرد. غیبت پدر خیلی دردناک بود اما «مارسیا» همچنان تمام زندگیاش را در رویا میگذراند و حالا که دیگر صدای محبت‌آمیز پدرش در اتاقش نمیپیچید، خودش را به خواندن داستانهای پریان و شبهای شرق سرگرم میکرد و با کمک آنها به سرزمینهای جادویی رویا سفر میکرد و بعد هنگامی که چشمانش از فشار ملایم خواب و به روی هم می افتاد، قصههایی که در کتابها میخواند با قصههایی که از پدرش شنیده بود، در ذهنش درهم آمیخته میشدند و به صورت افسانههای شگفتآوری در می‌آمدند. افسانههای شگرفی که جز مایههای تخیلی کودکانه محتوای دیگری نداشتند ولی فقط تا چهارده سالگی بود که «مارسیا» در این نوع رویاهای بچگانه فرو میرفت و بعد دنیایی که «مارسیا» در آن زندگی میکرد، شهر کوچک «برودمور»که در قسمتی از «ماساچوست» بنا شده بود، رفته‌رفته در ذهن جوان او شکل گرفت و به صورت مکانی درآمد که واقعیت داشت

دختری در جستجوی یک شاهزاده

دختری در جستجوی یک شاهزاده

و «مارسیا» خود را مجبور به زندگی در آنجا میدید و این وضع باز هم تا زمانی که درهای دنیای دیگری به روی او باز نشده بود، باز هم ادامه داشت. در آن زمان دیگر تمام دوستان همسال او در رویاهای عشق زندگی میکردند و فقط «مارسیا» بود که هنوز هم در زیر سایههای رویایی شاهزادهها و شاهزاده خانمها راه میرفت و خارج از آن دنیا در تنهایی زندگی می‌کرد. اما کمکم در اطراف خود در زندگی واقعی به صورت یک جستجوگر دائمی در میآمد و تمام وقت، اطراف خود را در انتظار یافتن یک شاهزاده ایدهآل و یک مرد جادویی بود. شاهزادهای که با یک نگاه به چهره مردم آنها را شادمان میکرد و با یک حرکت دست همگان را به آرزوهایشان میرساند. «مارسیا» در رویاهای خود در کنار او بر روی دامنه تپه مرتفعی نشست و صدای زمزمه ساحرانه شاهزاده را که از عشق سخن میگفت در گوشهایش میشنید. اما حقیقت این بود که این رویاها همیشه شکل ثابتی نداشتند، گاهی اوقات «مارسیا» در قالب  دختر زیبایی جلوه می‌کرد که با دست‌های یک غول دریایی ربوده شده بود و گاهی هم صورت شاهزاده خانم مردم فریبی را داشت که در دام سحرآمیز یک غول افسونگر اسیر شده بود و تنها یک بوسه صمیمانه میتوانست آزادی و خوشبختی را به او بازگرداند و بعد هم نجات دهنده او سرانجام از راه فرار میرسید ولی در تمام رویاها مرد محبوب او فقط در بالای یک تپه سبز پر گل برای او آواز میخواند و احساسات عاشقانهاش را در قالب ترانههای دلنشین به او اعتراف میکرد.
و بعد، بعد از برگزاری جشن پانزدهمین سال تولد «مارسیا» باز هم در رویاهایش تغییر چشمگیری به وجود آمد. حالا دیگر با عمیق‌ترین امیدها آرزوی آمدن شاهزادهاش را میکشید و ایمان داشت که او سرانجام از راه خواهد رسید، او را نجات خواهد داد و در خوشبختی غرقش خواهد کرد …
و آوازهای سعادت را برای او خواهد خواند. اما با این همه، تمام وجود و از رویای آن سعادت خوشحال نبود و در گوشهای از ذهنش چیزی وجود داشت که تمام رویاهایش را سیاه میکرد همهاش فکر میکرد در آخرین لحظهای که در کنار محبوب به قله خواهد رسید ناگهان اتفاق موحش خواهد افتاد، رنگ نارنجی شادمانی آنان را سیاه خواهد کرد و آنگاه درختی که بر آن تکیه دادهاند به صورت شیطان نفرتباری در خواهد آمد و آنان را از دست سبز سعادت بیرون خواهد کرد.
و در این لحظات «مارسیا» همیشه از رویا میپرید و صدایی را از میان تاریکی میشنید که سراپای او را به لرزه در میآورد. هرگز نمیفهمید آن صدا از کجا برمیخاست و نمیفهمید چرا آن همه از شنیدن آن صدا وحشت دارد. اما «مارسیا» در روز کاملاً آرام بود و زندگی معمولی را در«برودمور» میگذراند تمام روزهای هفته را به مدرسه میرفت، روزهای یکشنبه را هم در کلیسا میگذراند و بقیه ساعات را هم در کنار مادر تنهایش در خانه میگذراند. اما باز هم همیشه در زوایای ذهنش، در نقطهای که برای هیچکس قابل دیدن نبود، همان رویاهای همیشگی جریان داشت. شاهزاده رویاییش را میدید، با او ملاقات میکرد، بوسه میداد و بوسه میگرفت و همیشه هم زیر آن درختی که به شکل شیطان در می‌آمد از رویا بیرون می‌جهید. و بعد، بعد از یک روز در سوپرمارکت، جلوی محل فروش روزنامهها و مجلات ایستاده و چشمانش روی پشت جلد یکی از مجلات متوقف شد. در میان چهار چوب پشت جلد، چهره جوانک زیبایی به چشم می‌خورد و جوانک همان چهرهای را داشت که شاهزاده خیالی او داشت. نزدیک نیم ساعت جلوی آن مجله ایستاد و با خیرگی به آن عکس نگاه کرد بعد فقط آن مجله را خرید و از سوپرمارکت بیرون رفت و آن شب چهره روی جلد مجله جای چهره شاهزاده رویایی او را گرفت و واقعی که باید اتفاق میافتاد، اتفاق افتاد و صبح روز بعد هنگامی که از رویاهای عاشقانه بیرون جهید، دیگر یک «مارسیای» عاشق بود.
نام او «جری کلیف» و حرفهاش خوانندگی بود و صفحات آوازش در میلیونها نسخه به چاپ میرسید و با سرعتی سرسامآور به فروش می‌رفت و بدبختی در این جا بود که حالا دیگر «مارسیا» تنها به میلیون‌ها صفحه او فکر نمی‌کرد، بلکه به میلیونها خریدار آن صفحات که تمامشان هم دختر بودن می اندیشید و قلبش از حسادت مالامال می‌شد و هنگامی که به این اندیشه میرسید، «جری» را از خودش بسیار دورتر میدید، حتی دورتر از شاهزاده رویاییش.
و بعد در یک مجله دیگر یک روز چشمانش به آگهی افتاد که از طرف مجله چاپ شده بود و گویا قرار شده بود بعد از انجام یک مسابقه که برنده آن یک دختر بود جایزهاش را که عبارت از یک روز وقت گذرانی با «جری کلیف» بود دریافت کند یک روز تمام با «جری کلیف» در نیویورک… آه قلب «مارسیا» یکدفعه از تپش و هیجان پر شد و به دنبال آن کوپن آگهی را برید، چند لحظه به آن نگاه کرد بعد یکدفعه تبسمی از روی لبهای ظریفش گذشت چون یک صدای درونی به او می‌گفت:
– مارسیا تو حتما برنده میشوی و جری هم حتما عاشق تو می شود. و او در حدود یک هفته به هیچوجه رویای نداشت، او فقط انتظار میکشید و حالا دیگر فقط در آتش اشتیاق رسیدن به آرزویش بود، او آنچنان به واقعی شدن رویاهایش اعتقاد داشت که به مادرش گفته بود به زودی برای دیدن «جری» به نیویورک خواهد رفت.
البته مادر هم در صورت ظاهر لبخند زده بود اما حقیقت این بود که در باطن کمی ناراحت شده بود، چون به خوبی می‌دانست شانس برنده شدن «مارسیا» یک میلیون در یک است. اما آن واقعه رویای اتفاق افتاد، یعنی «مارسیا» یک روز شنبه با عجله به خانه آمد، او در حال گریه میخندید و خندههایش با گریه مخلوط بود و تکه کاغذی که در دستش بود بیاراده مچاله میکرد، سرانجام با یک دست تکه کاغذ مچاله شده را به مادرش داد و به دنبال آن باز به هق هق افتاد. مادرش دیگر کاملاً ناراحت شده بود، ولی وقتی «مارسیا» هق هقکنان به حرف درآمد، قبل از آن که مادرش آن تلگرام را بخواند همه چیز را برایش گفت، گفت که در انجام مسابقه برنده شده است و تا پایان هفته به نیویورک خواهد رفت و مادرش را هم با خود خواهد برد. دهان مادر از حیرت باز شد. چون این اولین باری بود که بعد از مرگ شوهرش از «برودمور» خارج میشد و به مسافرت میرفت و بعد هردوی آنها همدیگر را از شادی در آغوش گرفتند و هر دو با هم به گریه درآمدند و از شادی مثل دو دوست دختر همدیگر را بوسیدند.
و نیویورک خیلی بزرگ، خیلی شلوغ و بینهایت خاکستری بود اما «مارسیا» جز به اتومبیل «لیموزین» بزرگی که از طرف اداره مجله برای گرداندن او در شهر آماده بود، و جز دیدار مرد محبوبش به هیچ چیز دیگر توجه نداشت. او داشت به دیدار «جری» می-رفت و زمان چقدر به نظر او طولانی میآمد. اما سرانجام اتومبیل «لیموزین» در برابر عمارت آسمان خراش ایستاد. آسمان خراشی که «مارسیا» هرگز نظیرش را ندیده بود. اتومبیل ایستاد آنها با آسانسور بالا رفتند تعداد طبقات اصلاً مشخص نبود و «مارسیا» احساس کسی را داشت که دارد به قله کوهی نزدیک میشود و یا اینکه به زودی در سینه ابرهای خاکستری چنگ خواهد انداخت و به هر حال بعد از مدت کوتاهی در آسانسور باز شد و اتاق که مملو از چهرههای خندان بود در برابر دخترک نمودار شد و بعد وقتی که از میان آنها گذشت و به اتاق دیگر رسید، در میان رویای سرگیجه آور، خودش را در مقابل «جری کلیف» یافت، حالا دیگر «مارسیا» جز «جری» کس دیگری را در اتاق نمیدید. مرد جوان خوش قد و بالایی که لبخند شیرینی بر لب داشت و به طرف او پیش میآمد، «جری» بازوی «مارسیا» را گرفت و صاعقهای درخشید، برقی زد و سراپای دخترجوان به لرزه درآمد. اما «جری» بدون توجه به لرزه ملایمی که در بدن جوان «مارسیا» میدوید او را به طرف دوربین عکاسی کشانید صدای تقی بلند شد و باز صدای تقی دیگر، و بعد «جری» او را به طرف دیگر چرخاند، دستش را روی شانهاش گذاشت و با صدای تق دیگری در فضا طنین انداخت. و به دنبال آن «جری» در حالیکه از «مارسیا» جدا میشد با صدای شیرینی زمزمه کرد:
–  تا چند لحظه دیگر برمیگردم و بعد در پشت میزی نشست و به تکه کاغذی که در روی میز بود خیره شد. چهرهاش کمکم در هم فرو میرفت و دیگر شاد و خوشحال به نظر نمیرسید. حالا دیگر از قالب چند لحظه پیش بیرون آمده و در قالب مرد بزرگی فرو رفته بود، مردی در لباس تجارت که با مرد دیگری که جلوی رویش ایستاده بود با خشم و هیجان صحبت میکرد. «مارسیا» کمی گیج شده بود، حرفی نمیزد. اما گوشهایش را به طور کامل باز کرده بود و بدون آنکه بداند چرا «جری» با آن مرد آنطور خشمناک صحبت میکند به حالات چهره آن دقیق شده بود. اما این حالت هم به زودی پایان گرفت و تمام ادامه بعد از ظهر را «مارسیا» که در اتومبیل «لیموزین» در کنار «جری» قرار گرفته بود در حالتی مانند بیهوشی گذرانید، آنها  تمام خیابانهای نیویورک را در کنار هم گردیدند ولی متاسفانه در اتومبیل به جز آنان سه نفر دیگر هم بودند، و به همین علت «مارسیا» نمیتوانست مفهوم تنهایی در کنار معشوق را آنطور که هست احساس کند، و از آن بدتر وجود اتومبیل دیگری بود که از طرف اداره مجاله مأموریت داشت در همهجا آنها را دنبال کند، به هر نقطهای که میرسیدند اتومبیلها نگاه میداشتند و عکاسها عکسبرداری میکردند و تمام عکسها هم از «مارسیا» و «جری» برداشته می‌شد و بعد با سرعت به طرف نقطه دیگری میرفتند.
ولی «جری» فقط در لحظاتی که روبروی دوربین عکاسی قرار می‌گرفت به اون نگاه می‌کرد و «مارسیا» لحظه به لحظه به این حقیقت بیشتر میرسید که جری هنوز حتی به طور دقیق به او نگاه نکرده است و درست مثل یک هنرپیشه دارد نقشی را که به او سپرده شده است بازی می‌کند و غروب هم درست حالت صبح را داشت و همه چیز در مسیر طبیعی و منطقی خود در حال جریان بود.
در برنامه خوردن شام در رستوران در ساعت هفت و بدنبال آن رفتن به یک تئاتر ذکر شده بود. و باز هم مادرش و همان پنج و یا شش نفر همیشگی جزء مشایئین آنها بودند. «مارسیا» که گاه نگاهی از گوشه چشم به «جری» میانداخت و همچنان او را کمی خسته، عصبانی، و بیحوصله مییافت لحظه به لحظه بیشتر در هم فرو میرفت.
آن شب «مارسیا» در بستر خواب گریه کرد در اطراف او همه چیز سرد و سیاه به نظر میآمد و «مارسیا» هرچه میکرد، نمیتوانست این اطمینان را به خودش بدهد که «جری» روزی او را دوست خواهد داشت، در آغوشش خواهد کشید و لبهایش را بوسه باران خواهد کرد.
ولی روز بعد در پارک مرکزی «جری» که دیگر گویی از اجزای آن نقشه خسته شده بود اول عکاس و بعد همراهان دیگر را با خشونت از خود دور کرد و بعد به تنهایی به طرف استخر به راه افتاد، «مارسیا» میدانست که نباید «جری» را دنبال کند ولی بدون اراده مثل یک قاصدک ظریف در پشت سر او به راه افتاد، قلبش به شدت میتپید و چشمانش از اندوه و نا امیدی پر بود. «جری» در کنار دریاچه ایستاده بود که «مارسیا» به او رسید.
«جری» که پشت به او ایستاده بود، وقتی حضور «مارسیا» را احساس کرد برگشت و به او خیره شد. تپش قلب «مارسیا» باز هم شدیدتر شد. چون چشمان «جری» که در برابر او قرار داشت بسیار غمگین می نمود. «جری» زیر لب گفت:
– من دیگر نمیتوانم به این بازی ادامه بدهم، من خسته شدهام.
و «مارسیا» با صدای خفهای گفت:
– نه. نه. اگر شما واقعاً به من نگاه کنید، حتماً رایتان را عوض خواهید کرد.
و چون بیاراده آن کلام را به زبان آورده بود، از طنین سخنان خود برجای خشک شد. «جری» چند لحظه با دقت به اعماق چشمان او خیره شد و بعد تبسمی بر لب آورد و گفت:
– بسیار خوب، اگر قرار بود من فقط با شما باشم که این همه خسته نمیشدم همراه شدن با آنها واقعاً ملالآوراست.
و بعد به طرف عکاسها که در گوشهای موضع گرفته بودند، با دست اشاره کرد و گفت:
– نمیدانید پز گرفتن در برابر این احمقها چقدر خسته کننده است. ولی اگر من و شما که دختر زیبایی هستید، تنها باهم عکس میگرفتیم حتماً وضع به شکل دیگری در میآمد.
و «مارسیا» در حالیکه این کلمات را به زبان میآورد، دیگر اصلاً خودش را نمیشناخت و گویی صدای دختر دیگری را میشنید که میگفت:
– خوب پس چرا از آنها نمیخواهید که درست از سر ما بردارند و دنبال کارشان بروند؟
و «جری» دو مرتبه با دقت به او خیره شد و در دقت او حالتی مملو از حیرت و استفهام هم وجود داشت ولی بعد سرش را تکانی داد خندهای کرد و گفت :
– راست میگویید چرا نباید این کار را بکنم؟
و بعد آنچه را از«مارسیا» شنیده بود به همان شکل ولی با صدای بلند به زبان آورد. مادر «مارسیا» نمیخواست برود. اما وقتی که نخست به چشمهای دخترش و بعد هم به چشمهای «جری» نگاه کرد، سری تکان داد و به طرف اتومبیل «لیموزینی»که انتظار آنها را میکشید به راه افتاد اما «مارسیا» و «جری» در کنار دریاپه باقی ماندند.
و ساعات دیگر همه چیز برای «مارسیا» حالت یک چرخ و فلک را داشت. هرچیزی که در برابر چشمان او قرار داشت در ذهنش میچرخید.
انعکاس تصویر چشمان بزرگ و آبی رنگ «جری» در ذهن «مارسیا» بود و او با چشمانش که حدقههایش بیشتر از حد معمول باز شده بود درست مثل شاگردی که اسرار تاریخ را بیاموزد تمام رازهای پنهانی آن چهره محبوب را کشف کرد. او به چهره «جری» که نگاه میکرد، خاطرهای که از چهره شاهزاده رویایی خود داشت بیاد میآورد و آن را با آنچه که در «جری» میدید مقایسه میکرد و هرچه بیشتر به این مقایسه دست میزد با وضوح بیشتری به این حقیقت میرسد که بین آن چهره رویایی و این چهره حقیقی کوچکترین اختلافی وجود ندارد و این چهرهای که روبهروی او قرار گرفته است همان چهرهایست که سالها در ذهنش به ساختن آن مشغول بوده است.
و هنگامیکه رفته رفته شروع کرد به اینکه از رویاهایش با «جری» حرف بزند، حالت انتظار آلودی که در چهره «جری» موج میزد از میان رفت و حالت دیگری چشمانش را پر کرد. و گفت:
– آه پس شما هم یک خیالباف رویایی هستید. از همان لحظه اولی که شما را دیدم به این حقیقت پی بردم و فهمیدم شما در دنیایی زندگی میکنید که با دنیای آدمهای معمولی تفاوت زیادی دارد.
و «مارسیا» یک دفعه آن چیزی را که در اعماق چشمان «جری» خفته بود درک کرد، «جری» هم در درنیای او زندگی میکرد، در همان دنیای جادویی محبوب او و آنها هر دو به یک سرزمین تعلق داشتند، سرزمین افسونگری که هرگز به چشمان دیگران نمیآمد. «مارسیا» مدتی به انعکاس تصویرشان در دریاچه نگاه کرد و بعد هر دو به طرف دیگری به راه افتادند چون «جری» هوس کرده بود آنقدر در کنار «مارسیا» باقی بماند تا غروب آفتاب را در کنار او ببیند. و بعد «مارسیا» همانطور که به انعکاس تصاویرشان در آبهای دریاچه نگاه میکرد، گفت:
– ولی من فکر میکنم با سرد شدن هوا، رویاهای ما یکسره خراب خواهد شد.
«جری» زمزمه کرد:
– نه رویاها هرگز خراب نمیشوند.
البته ممکن است سرمای هوا روی آنها اثر بگذارد و آنها کمی سرد و شکننده بشوند، ولی بطورکلی نابود نمیشوند. نگاه کن درست مثل این … و بعد کنار دریاچه خم شد با دستش آبها را بهم زد و آنوقت بود که همانطور که «مارسیا» بارها در رویاهایش دیده بود، تصاویر او و «جری» در هم مخلوط شدند و بصورت یک تصویرسورآلیسم واحد درآمدند. اما بعد وقتی که آبها آرام گرفتند بازهم تصاویر در قالبهای جداگانه خودشان فرو رفتند و هردو از هم جدا شدند. و بعد «جری» از جای برخاست و گفت:
– خوب دیدی، قبول کردی؟ و «مارسیا» در سایههای اشتیاق آلود چشمان او خواند که دارد آرام آرام به طرف او خم میشود تا یکی از گونههایش را ببوسد.
آنها آن شب در یک رستوران با مادر «مارسیا» شام خوردند چهره مارد «مارسیا» از شادی میدرخشید و هر زمان که به تفاهمی که در میان «مارسیا» و«جری» به وجود آمده بود بیشتر میاندیشید بیشتر به این حقیقت دست مییافت که دخترش دارد با سرعت به طرف سعادت پیش میرود و به این دلیل چهرهاش شکفتهتر میشد و حتی گاهی میخواست از شدت شادمانی گریه کند. هرزمان که «مارسیا» به چهره «جری» خیره میشد و خطوط صورتش تغییر پیدا میکردند، مادر به خود می گفت: خدا را شکر مارسیا دیگر تنها نمیماند، او جفتش را یافته است. مخصوصاً که «جری» هم تنها زندگی میکرد و هنوز برای خود همسری انتخاب نکرده بود.
بعد از شام «جری» آنان را با اتومبیل شکاری خود به هتل و محل اقامتشان رساند و هنگامیکه مادر «مارسیا» پیاده شد، «جری» با نجابت تحسینآمیزی به مادر گفت:
-میتواند مارسیا را با خود به گردش کوتاهی ببرید یا نه ؟ و مادر «مارسیا» با لبخند این اجازه را به آنها داد و پس از چند لحظه آنها مانند دو پرنده خوشحال در تاریکی گم شدند. «جری» از شهر خارج شد و در جنگلهای حومه شهرکه به نیوجرسی ختم میشد به راه افتاد. «مارسیا» نیمرخ زیبای «جری» را میکاوید. اما حرفی نمیزد، «جری» هم ساکت بود. اما این سکوت، سکوت آزاردهنده ای نبود و نشستن در کنار «جری» آنچنان برای دختر جوان سعادتآمیز بود که حتی گهگاه از شادی اشک در چشمانش جمع میشد و بعد از مدتی سرانجام «جری» با صدای دلپذیرش مشغول آوازخوانی شده و به خاطر او دهانش را از هم گشود. «مارسیا» چشمانش را بسته بود و به صدای جادویی «جری» گوش میداد. اما یکدفعه خودش را در وحشت عجیبی غوطهور دید زیرا به طور ناخودآگاه احساس کرد که از جاده روشن اصلی منحرف شده و حالا در شکم تاریکی مشغول راهپیمایی شدهاند و بعد صدای آواز «جری» هم قطع شد. چند لحظه گذشت و به دنبال آن «مارسیا» که در وحشت دست و پا میزد با دست بازوی «جری» را گرفت و گفت:
-جری، ما داریم می رویم دلم میخواهد برگردم.
ولی درست در همان لحظه چشمان وحشتزده کامیون بزرگی را که له شده بود در میان جاده تاریک متوقف دید و به دنبال آن برای اولین بار صدای وحشتناکی را که همیشه در رویا میشنید در عالم حقیقت شنید و بعد به دنبال آن یکدفعه اتومبیل با کامیون به شدت تصادف کرد و «مارسیا» همانطور که از هوش میرفت شیطان وحشتناک، شیطان همیشگی رویاهایش را در کنار خود دید، به دنبال آن فریادی کشید و بعد همه چیز در سکوت فرو رفت…
«مارسیا» چشمانش را در میان نوری که از سقف اتاق بیمارستان میتابید از هم باز کرد.
اصلاً نمیتواست چیزی را ببیند و فقط بعد از گذشتن چند لحظه بود که مادرش را در کنار خود ایستاده دید. «مارسیا» سعی کرد دید چشمانش را متوجه مادر کند. چیزی وجود داشت که «مارسیا» باید حتماً آن را میفهمید ولی تا چشمان مادرش را بدرستی نمیدید نمیتوانست آن سوال را بر لب بیاورد و بعد در اولین لحظهای که چشمان مادرش را یافت در یک آن به این حقیقت رسید که مادر برای سوال او هیچ جوابی ندارد. «جری» در تصادف اتومبیل کشته شده بود. ناله عمیقی از میان لبهای «مارسیا» بیرون آمد و بعد تازه مادرش را دید که سرش را کنار تختخواب او گذاشته است و با تلخی در حال گریه کردن است. در چشمان «مارسیا» حتی یک قطره اشک هم ندرخشید درستش را با زحمت تکان داد و روی موهای مادرش گذاشت مادر کمی تکان خورد و به او نگاه کرد و بعد اشکها باز به شدت از چشمانش جاری شدند.
“مارسیا” زمزمه کرد:
-گریه نکن مادر، تو نباید رویای مرا خراب کنی. نباید آن را بشکنی … من میدانم جری کجاست و همیشه هم میتوانم او را پیدا کنم.
و بعد چشمان مملو از رویایش را از پنجره اتاق به خارج دوخت و دنیای آدمهای دیگر در پشت پنجره جوش میزد میچرخید، همهمه میکرد… اما دنیای او در جای دیگری بود جایی که «جری» حالا دیگر در آنجا زندگی میکرد، «جری» شاهزاده رویاهای او و عشق همیشگی و ابدی او …. . «پایان»

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme